تبليغاتX
نسل سوخته (نوادگان کوروش بزرگ)
سلام به همه دوستان عزیز این وبلاگ به طور موقت به آدرس زیر منتقل شد پس تا اطلاع ثانوی آپ های جدید رو در وبلاگ جدید بخونید. تو وبلاگ جدید منتظرتونم.....

دیر نکنین ها.......

وبلاگ جديد

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 14:59 توسط کوروش| |
سلام به همه دوستان باعث سرافرازیه كه دوباره تونستم به سرزمين ايران برگردم اين چند وقتي كه نبودم خيلي چيزا ديدم و در واقع ميشه گفت انگار رفتم يه دوره كلاس فشرده تجربه واسه آپ اول يه شعر از خودم ميزارم.

زندگي يعني چه؟

نعره آغازين به انتهاي چه چه آواز پيوند خورد

و در اين لحظه‌ي بي ثانيه‌اي

ساعت‌ها

به در باز معلق بودن

ميخ‌هايي بزني

كه شايد بدل خويش در اين زمزمه آواز دهد

كه شايد عادت‌ها بدهي

با دهانت بشنوي

و در آن عمق تعقل با سر

افتخاري بكني

شايد از فلسفه‌ي راز بروز

قطره‌اي را ببري

شايد آن روز كه در انديشه‌ي بودن رفتي

تكه سنگي سخني گفت به تو

كه در انديشه‌ي فهمش

قرن‌ها صبر كني



نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 21:28 توسط کوروش| |
سلام به همه خوانندگان عزیز

میدونم خیلی وقته که این وبلاگ آپ نشده اما دلیل خوبی براش هست اونم این که ما ( یعنی من و گروه ۲۰۲۲) داریم یک سری تغییرات اساسی می دونم تا دوباره با قدرت بیشتر بیایم جلو ولی زیاد طول نمی کشه پس طی هفته ی آینده منتظر ما باشید .

فعلا بایییییییییییییییییییی

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 12:41 توسط کوروش| |
یه آهنگ توپ دستم اومده از رضایا با چند نفر دیگه که درباره ایران خوندن گفتم بزارش تا شما هم باهاش حال کنید.

آهنگ ایرونی از رضایا (128)

اینم کد آهنگش برای دوستان نویسنده :

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:38 توسط کوروش| |
چقدر عاشقانه می رقصیدند

درست مثل دو تا کبوتر دور هم می چرخیدند

اما.......

مگه چی کار کردند که این است حقشان........

صداهایی می آمد.......

فریاد بود....

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا او را  جایی بردند که معشوقش

در غم بسوزد.....

تنها روزنه ای وجود دارد برای وصال

که آن هم دور از دست رس

اما هم چون نور مهتاب بر او جاری بود

ای کاش........

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:56 توسط کوروش| |
 

من نمی دانم چرا جانم به لب آمد

چرا سازم به غم نازد

چرا من این چنین بیمار و بیگانه

روم بازم به میخانه

چرا ای ساقی ای مادر

چرا من نیستم زان زندگان مرده در دلسر

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:4 توسط کوروش| |
سلام

می دونم خیلی دیر کردم اما متاسفانه مشکلات به آدم مجال رسیدن به همه کارا رو نمیده ولی قول

می دم تا قبل عید براتون یه چیزه توپ بذارم.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 17:10 توسط کوروش| |

این جاست دریاچه ی ثرا، دریاچه ای بسیار زیبا، با آبی به زلالی چشمه، ماهیان زیبا و رنگارنگ و در اطراف آن جنگلی سر سبز، گل هایی زیبا که عطر آن ها همه را مست می کند برخی می گویند این جا بهشت است، طلوع خورشید در این جا بسیار زیباست صدای پرندگان به مانند یه سمفونی عظیم است.

اما در یکی از همین روزهای زیبا سنگی کوچک از آسمان به زمین آمد، سنگی کوچک و سیاه، سیاهی آن به مانند تاریکی جهنم بود. سنگ ترک خورد و شکست و دودی همه جا را فرا گرفت انگار همه مریض بودند اما این مریضی فقط به درد و سرفه ختم نشد. از همه جا صدای ناله میومد همه جا سیاه بود مثل شب یک شب جهنمی نمی دونم چی شد که بیهوش شدم. وقتی چشام باز شد نور می زد اما خیلی ضعیف چشمم به جنگل افتاد درخت ها این قدر انبوه شده بودند که نمی شد توشون نفوذ کرد برگشتم تا دریاچه رو ببینم اما ای کاش این کار رو نمی کردم آب دریاچه چیزی نبود جز چرک و خون و ماهی های بزرگی شبیه به مار ماهی توش بود

دریاچه موج برداشت......

یک موجود بزرگ داشت ازش بیرون میومد یه چیزی مثل یک ماهی مرکب که ۱۰۰ تا پا داشت. به خودم که اومدم دیدم منم مثل همه تغییر کردم. شده بودم یک موجود آن قدر زشت که شیطان هم از من فرار می کرد لحظه ای به یاد روزهای گذشته و زیبایی دریاچه افتادم همان لحظه انگار وجودم آتش گرفت سوزشی شدید از دست چپم شروع شد چیزی شبیه به خالکوبی شاخه درختان تمام بالا تنم رو گرفت اما دقیقا شکلش مثل شاخه نبود بعد از یک لحظه دیدم داره از این خالکوبی ها نوری طلایی بیرون     می زنه. سرم رو بالا کردم دیدم تو آسمون داره یه چیزی برق می زنه و هی نزدیک می شه ناخودآگاه دستم رو باز کردم یک راست اومد تو دستم....

یک گوی بود. یک گوی درخشان.نوری ملایم و چشم نواز داشت با دستم نگهش داشتم دیدم هی داره نورش زیاد می شه یک دفعه همه جا سفید شد نمی شد هیچ جا رو دید همه جا نور بود وقتی نور کم شد دوباره همه چیز به حالت قبل برگشته بود دوباره جنگل زیبا شده بود و دریاچه دوباره آبی زلال داشت شاید حتی این باز زیباتر از قبل. من هم به حالت قبل برگشته بودم اما اون خالکوبی ها نورانی هنوز روی تنم بود و ناگهان صدایی از گوی برخواست ......

و چیزی گفت که توانایی بازگویی آن را ندارم. 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13:1 توسط کوروش| |
اشك ريزم چون ببـــــــــــــينم اين زمــــــــــــين

                                     دشمنان بيدار بينــــــــــــم در كميـــــــــــــن

كوروشان خواب بسيار است در اين مرز و بوم

                                     حال ايران اســــت اكنـــــــــون ســــووشون

درفــــــــش كاويانـــــــی بـــــــاز خـــــــــــواهم

                                     چو رســــــــتم را ببينــــــــم بــــــــاز آهـــم

 

اگر از این شعر استفاده کردین لینک ما یادتون نره ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

راستی به نظر شما این شعر خوب در اومد؟؟؟؟؟

خودم تا الآن نمی دونستم می تونم شعر بگم.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 20:20 توسط کوروش| |
من بازم از همه معذرت می خوام این چند روز خیلی مشکلاتم زیاد راستشو بخواین مشکلاتم بیشتر خانوادگیه

ولی قول می دم تا هفته دیگه یه آپ خوب بذارم اگر آپ کردین من نیومدم ببینم معذرت می خوام یه چند روز دیگه وبلاگ همتونو نیگا می کنم

نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 20:9 توسط کوروش| |
پس از مرگ بدنم را مومياي نكنيد

و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد.

زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا

ذره ذره هاي بدنم خاك ايران را تشكيل دهد.

چه افتخاري براي انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكي مثل ايران دفن شود.

از همه پارسيان و هم‌ پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند

و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدي رنج نخواهم برد شادباش گويند.

به واپسين پند من گوش فرا داريد.

اگر مي‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكي كنيد

فرزندان من،

دوستان من

من اكنون به پايان زندگي نزديك گشته‌ام

من آن را با نشانه‌هاي آشكار دريافته‌ام

وقتي درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس

در كردار و رفتار شما نمايانگر باشد،

زيرا من به هنگام كودكي ، جواني و پيري بخت‌يار بوده‌ام،

هميشه نيروي من افزون گشته است آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمي‌كنم كه از هنگام جواني ناتوان‌ترم.

من دوستان را به خاطر نيكويي‌هاي خود خوشبخت

و دشمنانم را فرمان‌بردار خويش ديده‌ام.

زادگاه من بخش كوچكي از آسيا بود.

من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز مي‌گذارم.

اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ،

خود را از خودپسندي و غرور بر حذر داشتم.

حتي در پيروزي هاي بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم.

در اين هنگام كه به سراي ديگر مي‌گذرم،

شما و ميهنم را خوشبخت مي‌بينم.

و از اين رو مي‌خواهم كه آيندگان مرا مردي خوشبخت بدانند.

مرگ چيزي است شبيه به خواب.

در مرگ است كه روح انسان به ابديت مي پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد مي گردد به آتيه تسلط پيدا مي كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود

پس اگر چنين بود كه من انديشيدم،

به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ،

اما اگر اين چنين نبود،

آنگاه ازخداي بزرگ بترسيد كه در بقاي او هيچ ترديدي نيست

و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.

بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشاني و نابساماني روي ندهد.

من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست مي‌دارم ولي فرزند بزرگترم كه

آزموده‌ تر است كشور را سامان خواهد داد

فرزندانم! من شما را از كودكي چنان پرورده‌ام كه پيران را آزرم داريد

و كوشش كنيد تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند.

تو كمبوجيه، مپندار كه عصاي زرين پادشاهي،

تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت.

دوستان يك رنگ براي پادشاه عصاي مطمئن‌تري هستند.

همواره حامي كيش يزدان پرستي باش،

اما هيچ قومي را مجبور نكن

كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه

هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند.

هر كس بايد براي خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد

و اين دوستان را جز به نيكوكاري به دست نتوان آورد.

از كژي و ناروايي بترسيد

اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ،

ولي اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجراي عدالت تسامح ورزيد ،

ديري نمي انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت

و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد

من عمر خود را در ياري به مردم سپري كردم.

نيكي به ديگران در من خوشدلي و آسايش فراهم مي ساخت

و از همه شادي هاي عالم برايم لذت بخش تر بود.

به نام خدا و نياكان درگذشته‌ي ما،

اي فرزندان اگر مي خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد.

پيكر بي‌جان مرا هنگامي كه ديگر در اين گيتي نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد.

چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اين‌همه چيزهاي نغز و زيبا مي‌پرورد آميخته گردد

من همواره مردم را دوست داشته‌ام

و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكي كه به مردمان نعمت مي‌بخشد آميخته گردم.

هم‌اكنون درمي يابم كه جان از پيكرم مي‌گسلد.

اگر از ميان شما كسي مي‌خواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد،

تا هنوز جان دارم نزديك شود

و هنگامي كه روي خود را پوشاندم،

از شما خواستارم كه پيكرم را كسي نبيند،

حتي شما فرزندانم

پس از مرگ بدنم را مومياي نكنيد

و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد.

زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا

ذره ذره هاي بدنم خاك ايران را تشكيل دهد.

چه افتخاري براي انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكي مثل ايران دفن شود.

از همه پارسيان و هم‌ پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند

و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدي رنج نخواهم برد شادباش گويند.

به واپسين پند من گوش فرا داريد.

اگر مي‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكي كنيد
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 21:11 توسط کوروش| |
تا وقتی یه چندتا مطلب خوب بذارم یه سری کد آهنگ براتون می زارم

کد اینترو آهنگ هویت از عصار آلبوم نهان مکن (همینی که رو وبلاگ خودم گذاشتم):

 

کد آهنگ هویت از عصار :

 

 

کد آهنگ تصور کن از سیاوش قمیشی :

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 12:15 توسط کوروش| |